| خط پنجاه و دوم _ حافظه سازی و وجدان | |
| ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ : توسط : افسانه |
|
وجدان ، یک حافظه است. حافظه ای که چند "باید و نباید" را در خود جای داده است. البته با توجه به نوع فرهنگ و نژاد و ملیت و جنسیت و ... باید و نبایدهای مختلف و متفاوت و متناقض بسیاری وجود دارند و بنابراین وجدانها گوناگونند.
|
| خط پنجاه و یکم _ رابطه مکافات .جنایت.عذاب وجدان | |
| ساعت ۸:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩ : توسط : افسانه |
|
در نوشته های پیشین گفتیم که راسکلنیکف برای آزمون قدرت خویش پیرزنی فرتوت و حقیر را برگزید و برای کشتن او خود را به مرگبارترین سلاح سرد مجهز کرد. اما دریافتن ضعف خویش از سوی قاتل نمیتواند دلیل کافی برای فرو ریختن او در زیر ضربات پتک وجدان باشد. پس حقیقت چیست؟! بدین گونه وارد بحث اصلی که میخواهیم آن را واشکافیم می شویم : وجدان آرمان رنج! |
| خط پنجاه _ عمل و تصور عمل | |
| ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢ : توسط : افسانه |
|
درباره ی رمان جنایت و مکافات ، بحث را پی میگیریم راسکلنیکف به بهانه ی سرقت اموال پیرزن و همچنین پاک کردن اجتماع از لوث وجود نزول خواری چون او ، آزمون قدرت خود را تدارک می بیند و اینگونه می کوشد که گام در راه بزرگانی چون ناپلئون و ... بگذارد! |
| خط چهل و نهم - جنایت و مکافات | |
| ساعت ٤:۳٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط : افسانه |
|
رمان جنایت و مکافات از شاهکارهای ادبیات جهان است. بررسی این اثر ارزشمند ما را در مبحثی که در پیش گرفته ایم ، یاری خواهد کرد. پس خواهیم کوشید که به ژرفنای آن راه ببریم. |
| خط چهل و هشتم _ درباره هیتلر | |
| ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ : توسط : افسانه |
|
دیرگاهی ست که پرسشی من را به خود مشغول داشته است اینکه اگر هیتلر موفق به تسخیر جهان و فرمانروایی بر تمام ملل میشد و ما اکنون بازماندگان مردمان تحت سلطه ی او بودیم و در ادامه ی همان حکومت جهانی می زیستیم ، درباره ی هیتلر چگونه می اندیشیدیم؟ برای اینکه مقصود خود از طرح این سوال را آشکارتر سازم ، موضوع تشکیل ایالات متحده را به میان می آورم. همه میدانیم که آمریکا ، سرزمین سرخپوستها بوده است. اروپاییان متمدن و فرهنگ مدار با وحشیانه ترین رفتار و با به کار بستن کثیفترین ترفندها و نیرنگبازیها ، اقلیمی را که در مالکیت دیگران بوده است ، غصب میکنند. این سفید پوستان موبور مکار ، چنان خود را والا و سرخپوستان را حقیر میدانند که سخن دروغین و حیرت آوری را به میان می آورند که حتی تا امروز کسی ژرفنای آن را نیندیشیده است! آنها پیدا کردن سرزمینی ناشناخته توسط خویش را «کشف آمریکا» مینامند!!! نکته ی باریک در اینجاست که در آن سرزمین ، آدمیان بسیاری می زیسته اند و آن دیار خالی از سکنه و به دور از دسترس آدمی نبوده است که اروپاییان ادعای کشف آن را دارند. یعنی سرخپوستان و ساکنین اصلی آمریکا ، اصلاً آدم به حساب نمی آیند! اگر آنها از حقوق اولیه ی آدمیت برخوردار بودند ، باید اکنون بجای عبارت «کشف آمریکا» یا حداقل در کنار آن ، عبارت «غصب آمریکا» نیز در جوامع بشری رایج و مصطلح بود! هر چند که آمریکا نیز نامی ست که اروپاییان بر آن سرزمین تصرف شده نهاده اند! در هر حال اینک بنای کاخ پر زرق و برق تمدن و تجدد و تمام مایه های جاه و جلال و افتخارات بشری بر پایه های زور و نیرنگ و غارت و آدمکشی استوار است! به راستی آمریکا (سرزمین فرصتهای طلایی) که نهایت آرزوی انسان مدرن است ، چگونه پدید آمده است و پیشینه ی آن چیست؟! چگونه است که آنهمه خون ریخته شده بر خاک آمریکا اصلاً به حساب نمی آید و هیچکس ذره ای به این مسئله نمی اندیشد اما خون ریخته شده بر خاک اروپا ، اینهمه عزیز و محترم است؟!! اروپاییان حتی آنگاه که خودشان به جان خودشان می افتند و دست به خون همدیگر می آلایند ، تمام عواطف و احساسات لطیف بشری انسانها جریحه دار میشود و آه و فغانهای از سر همدردی ، از سراسر جهان بپا می خیزد! اما اگر نسل سرخپوستان از روی زمین منقرض شود به گوشه ی قبای هیچ انسان دوستی بر نمی خورد!!! آنگاه دم از عدالت هم می زنیم و نمیخواهیم باور کنیم که تک تک ما به فرادستی و فرودستی انسانها بطور ناخودآگاه اعتقاد داریم. پس این نکته را در نظر داشته باشید تا سخن را از چشم انداز دیگری بنگریم. تفکر هیتلر بر مبنای نژاد باوری و ارتش سالاری و قدرت طلبی و اعمال خشونت استوار بود. اینکه او نژاد آریایی آلمانی را نژاد سرور می دانست ، به خودی خود قابل نکوهش نیست. چه فردوسی نیز درباره ی نژاد ایرانی چنین باوری داشت . درباره ی قدرت طلبی باید به تفصیل سخن گفت که به زودی این کار را خواهم کرد. اما اکنون همین قدر میگویم که زندگی بر اساس خواست قدرت پیش میرود و هر کسی در هر مرتبه ای که باشد ، یک قدرت طلب است. هیتلر از قدرت سرشاری برخوردار بود. اراده ی استوار و کلام کوبنده ی او ملت آلمان را مسحور خود کرده بود. او در بین مردم کشور خویش ، پیشوایی محبوب و محترم بود. هایدگر ، فیلسوف بزرگ در پاسخ به آن کس که در نزد او از هیتلر انتقاد میکرد ، سخن شگفتی میگوید: «تنها به لحن قاطع و کوبنده و قدرتمند سخنان او گوش بسپار و به چیز دیگری نیندیش.» مقایسه ی هیتلر با صدام و هم طراز دانستن این دو ، ساده انگاری ست! هیتلر یک دیکتاتور بزرگ و قدرتمند و اثرگذار در سرنوشت جهان بود. حتی اگر او را آدمی بد و پلید بدانیم ، از این حقیقت نمی توانیم چشم بپوشیم که دنیا به وجود کسانی چون او نیازمند است. چرا که تنها آنگاه می توان به خوبیهایی در حد کمال رسید که بدیهایی در حد کمال وجود داشته باشند. و بقول نیچه تنها در آن هنگام ، ابرانسان بر می خیزد که ابراژدهایانی برای آزمون قدرت او آماده ی پیکار باشند. این تصوری باطل و نشان کوته فکری ست که ما بگوییم همه چیز باید به حد کمال خوب باشد و آسایش و رفاه همگانی برای همیشه متحقق شود! و به راستی این حقیقتی ست که صلح دراز ، مایه ی پستی و فساد نژاد میگردد و انسان را به موجودی میانمایه و افتاده حال و ضعیف و شکننده تبدیل میکند. تصور باطل «خوبی ابدی» به این می ماند که در یک هوای خوب آرزو کنیم که ای کاش همیشه آن هوا پایدار بماند. و پیداست که با بر آورده شدن چنین آرزوی ساده لوحانه ای چه ببار خواهد آمد. خطای هیتلر در اعمال خشونتش نهفته بود. خطای او این بود که با خشونت محض و بی هیچ گذشتی پیش می رفت و برتری خود را در حذف بسیاری از انسانها می دید. وگرنه چه کس میتواند بگوید که کشورگشایی ، عملی ضدبشری و مردود است؟!! سرداران بزرگ تاریخ همه کشورگشا و فاتح بوده اند. اسکندر که اینهمه به خوبی از او یاد میکنند ، نیمی از جهان را به تصرف خود درآورد. اگر اسکندر را بیگانه و عملش را ملاک نمیدانید ، کوروش را چه میگویید؟! او نیز بخش بزرگی از جهان را فتح کرد. اما این سرداران بزرگ هرگز کمر به قتل مردمان سرزمینهای تحت سیطره ی خویش نبستند و حتی در مورد کوروش میگویند که پس از تسخیر بابل ، با مردم به مهربانی رفتار کرد و اسرای یهود را که بخت نصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد کرد و اجازه داد که به فلسطین بازگردند و فرمانی صادر کرد تا معبد اورشلیم را که بخت نصر ویران کرده بود از خزانه ی پارس بسازند. کوروش به عقاید دینی ملل مغلوب احترام میگذاشت و شهرهای ویران را دوباره آباد میکرد و به عقل و تدبیر بیشتر از شمشیر متوسل میشد. اما هیتلر سروری خود را در حذف یهودیان و اعمال خشونت و زور گویی مطلق می جست. او نژادهای بیگانه را خوار می شمرد. اما خوارداشت او از سر عشق نبود. او سراپا خشونت و دارای روحیه ی نظامی گری بود. نیچه حتی ناپلئون را که بر هیتلر بسی امتیاز و رجحان داشت ، بطور کامل یک ابرانسان نمی دانست. او آمیزه ای از گوته و ناپلئون را نهایت آرزوهای خود و تجلی گاه ابرانسان خواند. یعنی مجموعه ای از اوج قدرت نظامی و اوج قدرت فکری. به هر دوی اینها نیاز هست. اما همواره باید این را در نظر داشت که آن کس میتواند خوب باشد که قادر به بدی باشد. این سخن ژرف نیچه را باید آویزه ی گوش کرد و آن را رویاروی هیتلر بر زبان آورد: (باور دارم که به بدیها همه توانایی ؛ هم از این روست که از تو نیکی چشم دارم) . خوشحال میشوم دوستان این سئوال را در نظر گرفته و هم اندیشی در این خصوص داشته باشند. |
| خط چهل و هفتم - سراب | |
| ساعت ۱٢:٢۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ : توسط : افسانه |
|
در تب آلودگی این تن بغض عطشناک را فرو بلعیدن کاری نیست که با فرداهای در راه هم تسکینی بر این سنگینی باشد.. کلاغهای سیاه پوش دیروز بر نردبان هستی هجوم آورده اند و چه هزیانی در گرماگرم این تن داستانی تازه را خودکشی میکند! سنگ ریزه های وجودم در این شن زار بی پایان تصویر ساز سراب تازه ای شده اند تا این تن تب آلود در این بیکرانگی وجود گامی به پیش گذارد اما چه می دانند که دیگر سرابها از خوابهای همیشگی نیز فراتر رفته اند؟ خوابها دیگر در این منزلگاه به شومی ابدی پیوسته اند و انسانها به بی خوابی ابدی به بی رویایی!! و من در این شنزار سنگ ریزه هایم را دفن میکنم این آخرین سراب است آخرین سراب..
تهران - 3 خرداد 83 |
| نامه های شبهای زمستانی _ 4 | |
| ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ : توسط : افسانه |
|
میدونی چقدر این دل قرصی خوبه وقتی مطمئن هستی که کسی روی این کره بزرگ هر دم به یادته و هر ثانیه اراده کنی کنارت خواهد بود؟ حتی با وجود کیلومترها فاصله؟ (شکستن بعد مکان) میدونی چقدر این اضطراب از دقیقه ها و ثانیه های دوری و کنار هم بودن ما و حرص و ولع مون برای بلعیدن زمان لذت بخشه؟ (شکستن بعد زمان) میدونی داشتن یک آغوش که امن ترین نقطه دنیا باشه یعنی چی؟ میدونی داشتن دو چشم که زیباترین چشمهای دنیاست یعنی چی؟ ماه امشب فوق العادست، نگاهش میکنم، درست بعد از 22 سال درد و دل شبانه امشب هر دوی ما آروم هستیم، هم ماه و هم من ... هرچند این زیرک دوست داشتنی بسیار حسود تشریف داره اما لبخند میزنه، من هم لبخند میزنم، و آرام با انگشت سبابه ام بوسه ای برایش میفرستم ..
پنجره ای گشودم به فصل که از آن همه رنگ می آید پنجره ام را هزار سال نمی بندم تا آسمان هزار سال به اتاقم بتابد پنجره ام را می گشایم به راهی که در آن کودک عریانم، به دریا می رود و دست در دست ماهی ها به زمین باز میگردد
پ.ن: این چند سطر را به پاس تشبیه دیروزت نوشتم .. زمین.. |
| نامه های شبهای زمستانی _3 | |
| ساعت ۱۱:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ : توسط : افسانه |
|
سکانس اول داخل کافه، شب بارانی، اوایل پاییز
کافه تاریک است و بیشتر صندلی ها خالی، تا نیمه شب چیز زیادی نمانده.صدای برخورد باران با زمین مانند تازیانه های محکمی است که حتی تا طبقه دوم کافه می آید، تو مرتب سیگار میکشی و چشمانت سرخ است و من خیره به فنجان...
تو: ببخش اگر ... (مکث میکنی) ولش کن .. من: تو هم ب ب ببخش.. شاید نتونی درک کنی اما به فرصت بیشتری نیاز داریم .. این رابطه نوپا ست..فعلا جواب من نه هست.. میفهمی؟ تو: امیدوارم بفهمم..فقط دوست دارم تو رو به اطرافیانم معرفی کنم به اونها نشونت بدم و بگم من چقدر خوشحال و خوبم.. من : اطرافیانت؟ اوهوم .. بیا کمی صبر کنیم فارغ از همه چیز!
تو سیگار دود میکنی و چشمانت حسابی سرخ است و من همچنان خیره به فنجان خالی قهوه تو..
...
سکانس دوم داخل کافه، روز آفتابی، اوایل زمستان
کافه پر از جمعیت است ، از جوجه فوکولی های روشنفکر نما و مثلا هنردوست هنرمند روشنفکر که این روشنفکری حسابی قی شده روی ظاهرشون! و بوی سیگارشون خفه مون کرده! یک بستنی اسپشیال که دو نفره به جان آن افتاده ایم و قهوه موکای نصفه و نیمه تو که با حسادت ما رو نگاه میکنه . به زور قاشقهای هم رو کنار میزنیم تا سهم بیشتری از بستنی و ژله و خامه نصیبمون بشه.. سر و صدای خنده تو و جیغهای من بالاست .. یکدفعه برای اینکه سهم بیشتری از بستنی ببریم شروع میکنیم به بازی گل یا پوچ ، تو صادقانه بازی میکنی و من مرتب کلک میزنم ، تو هر بار صادقانه دستت رو باز میکنی و من گل رو بر میدارم و جرزنی هایم شروع میشود و تو میخندی .. یکدفعه نگاههایمان با هم تلاقی میکند هر دو ساکت میشویم ..
من : اوضاعت چطوره؟ تو (با لبخندی عمیق و چشمانی پر از برق) : من خوبم، خیلی خوبم.. من : اوهوم
دوباره بازی رو با سر و صدا شروع میکنیم ، فارغ از نگاه های سنگین اطرافیانمان و من مرتب گلوله دستمال کاغذی رو قایم میکنم و هر دو کف دست خالی ام رو بالا می آورم و تو میخندی و بازی ادامه دارد.. |
| نامه های شبهای زمستانی _2 | |
| ساعت ۱۱:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ : توسط : افسانه |
|
سلام این کلام ساده که برای ما ( میدونم بازم میخندی و میگی دختر تو چرا حرفات رو جمع می بندی آخه!) پر از مفاهیمی عمیق است ، میدونی چرا همیشه در جواب سلام به تو میگم : خداحافظ؟ تا به یاد خودم و تو (جمع نبستم دیگه) بیارم که فاصله یک سلام تا خداحافظ خیلی کوتاهه، خیلی کوتاه ..(آمد مگسی پدید و ناپیدا شد) من و تو یک لحظه هستیم ، یک آن،یک پلک در برابر تمام تاریخ هستی .. اما من ، تو خوب میدونی من مسئولیت تمام این میلیارها سال رو بر دوش میکشم حتی درست اون لحظه ها که احمقانه میخندم و سر به سر دنیا میزارم.. گاهی نگاهم غرق میشه یا به قول تو مات ( وقتی میخوای مودبانه بهم بگی البته).. یادت بیار.. من گم میشم تو کهکشانی تاریک، سرد و بی سر و ته ، که نه ابتدا داره و نه انتها که دیگه اونجا نه «من» معنا داره و نه «تو».. فاصله یک سلام تا خداحافظ اندازه همان نیش خندی ست که میزنم.. |
| نامه های شبهای زمستانی _ 1 | |
| ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤ : توسط : افسانه |
|
آرام در خیابانها قدم میزنم .. عاشق این ساعات تهران هستم ..تک و توک مردم جا مانده در حال دویدن برای رسیدن به مقصد هستند و من آرام قدم میزنم .. خودم رو در میان پالتو و شال گردنم پنهان میکنم .. صدای موسیقی آکاردیون توجه ام رو جلب میکنه .. این یک تصنیف روسی است! به دنبال نوازنده میگردم .. خیابان آنقدر خلوت هست که به سرعت پیدایش کنم و البته گوشهای من نیز شاید بیش از حد گیرنده هایش قوی باشد.. تو خوب میدانی از دست این گوشها چقدر رنج میکشم بخصوص زمان خواب یا از دست پشه یا تیک تیک ساعت و دست بالا صدای پای پسری که میخواهد پزشک شود! ..به سمت نوازنده می روم .. هم گام با قدمهای آهسته اش گام بر میدارم و پشت سرش راه می افتم .. او مینوازد و من چشم هایم را می بندم .. تو نمیدونی که من عادت دارم گاهی در پیاده روها چشم بسته راه بروم؟ ..آرام در ذهنم صحنه رقص تانگوی عاشقانه ای را تصور میکنم .. یک .. دو .. یک .. دو .. چشمهایم را باز میکنم .. شماره ات را می گیرم .. یک .. دو .. سه .. چهار.. پنج.. باید قطع کنم تو میدونی که من همیشه سر پنجمین زنگ قطع میکنم و انتظار دارم هر کسی هم که با من کار دارد اگر پنج زنگ خورد و بر نداشتم قطع کند..اما نگه می دارم..شش.. هفت.. هشت .. صدای نگرانت: الو؟ (با حالتی پرسشگر) من: میدونی دوست دارم؟ تو: عزیزم ، خوبی؟؟! من: همین.. شب خوش گوشی رو قطع میکنم .. یک اسکناس به مردم نوازنده میدهم و راهی میشوم .. تو خوب میدونی که من دیوونه هستم.. |

