پرواز بر فراز آشیانه فاخته

دیوانه از قفس پرید!
 
خط پنجاه و دوم _ حافظه سازی و وجدان
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ : توسط : افسانه

وجدان ، یک حافظه است. حافظه ای که چند "باید و نباید" را در خود جای داده است. البته با توجه به نوع فرهنگ و نژاد و ملیت و جنسیت و ...  باید و نبایدهای مختلف و متفاوت و متناقض بسیاری وجود دارند و بنابراین وجدانها گوناگونند.
اما به راستی در ذهن موجودی اینچنین فراموشکار و دمدمی مزاج و اندیشه گریز، چگونه می شود حافظه ای را چنان نقش زد که تا پای گور , ثابت و محفوظ بماند؟! موجودی که پس از گذشت اینهمه قرن و اینهمه تلاش بی وقفه برای اخلاق مداری و فرهنگ سازی و اندیشه پروری ، اکنون در اوج عصر تجدد، اگر لحظه ای به حال خویش بگذارندش فراموشی و بیخیالی و راحت طلبی را بیشتر خوش می دارد تا تعهد و مسئولیت و وظیفه ی اجتماعی را !
اگر به چندین هزار سال پیش بازگردیم و تاریخ را مرور کنیم خواهیم دید که انسان، موجودی بسیار ساده تر و طبیعی تر بوده و دامنه ی تفکرات و اخلاقیات و باید و نبایدها و قید و بندهایش چون امروز تا آن سوی کهکشانها کشیده نشده بوده است!
انسان چون موجودات دیگر به راحتی و متناسب با سرشت خویش می زیسته و از دغدغه ی "اندیشه" و "اخلاق" و "وجدان" و "فرهنگ" و "تربیت" و "تمدن" و "تجدد" و "تکنولوژی" و هزار درد بی درمان دیگر فارغ و آزاد بوده و با اینهمه گستره ی توحش و جنایاتش هرگز به پای عصر"های تکنولوژی" نمی رسیده است!
انسان باستان با دیدن چند قطره خون , فشارش پایین نمی آمده و غش و ضعف نمی کرده اما به اندازه ی امروز (روزگار فرهنگ و بشر دوستی!) خون همنوعان خود را بر خاک نمی ریخته است! ...

دوستان اگر صبور باشید و بحث را مرحله به مرحله دنبال کنید، به تدریج و مشروح خواهم گفت که وجدان چرا و چگونه توسط بشر ساخته شد. گشودن این مبحث و به نتیجه رساندنش مستلزم همراهی صبورانه و ژرف نگری شماست. چرا که این مهمترین مسئله ی بشریت است و در چند جمله و گفتگو قابل بیان نیست.
ما از "وجدان" می گوییم اما وجدان چیزی ست که برای بازنمودن خود، تمام گذشته و پیشینه ی انسان را از پی خویش خواهد کشید و هر چه را که درباره ی انسان گفتنی ست با خویشتن خواهد آورد.
گفتیم که وجدان یک حافظه است. حافظه ای که بشر برای چیرگی بر فراموشکاری خویش پدید آورده است
اما به این نکته نیز بپردازیم که "فراموشی" و "توان از یاد بردن" جنبه ی مثبت روان بشر بوده و هست. ما بدون فراموشی هرگز روی سعادت و شادکامی و امید و غرور را نخواهیم دید. اگر انسان قرار باشد بار هر مصیبت و رنجی را تا لب گور بر دوش کشد و شکست و ناکامیهایش همواره در برابر دیدگانش مجسم گردد , بیمار و دیوانه خواهد شد.
در کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" نوشته ی "فئودور داستایوسکی" داستان مردی را میخوانیم که مردی دیگر با بی توجهی به او تنه می زند. مرد نمی تواند تاب آن بی حرمتی و بی ادبی را بیاورد و سراپا خشم , درصدد انتقام بر می آید. او ماهها کار و زندگی خود را رها می کند و در پی شخص تنه زننده به راه می افتد تا موقعیتی به دست آورد و به او تنه بزند. او تا سرحد جنون و بیماری پیش می رود. تنها بخاطر یک تنه! یک تنه ی کوچک و بس!
درحالیکه اگر می توانست به فراموشی بسپارد بار سنگینی از شانه هایش فرو می غلتید و میتوانست به راحتی نفس بکشد.
سلامت انسان باستان هم از آن روست که به طبیعت نزدیکتر و توان فراموشی در او بیشتر بوده است. اما او به تدریج می کوشد که برای خود حافظه ای بسازد و بر فراموشکاری فطری خود غلبه کند.
او "فن حافظه سازی" را در پیش می گیرد و سرسختانه می کوشد که باید و نبایدی را بر لوح وجود خویش حک کند.
اما دست یابی به این مقصود جز با توسل به هولناکترین و دردآورترین شکنجه ها ممکن نبوده است. انسان در می یابد که آن چیزی در حافظه می ماند که داغ نهاده شود چون نشان گداخته ای که بر تن بردگان نقش می زند. بشر پی می برد هر چه که دردآور و ناخوشایند باشد در خاطر خواهد ماند.
و بشر اینگونه دست به حافظه سازی می یازد:
هولناک ترین قربانگری ها , مهوعترین اندام بری ها , میخ آجین کردن ها , به چرخ شکنجه بستنها , در روغن داغ گداختن ها و زنده زنده پوست کندن ها که اوراق تاریخ پر است از این بی رحمی ها و سنگدلیها! ...
اما هنوز نگفته ایم چه شد که بشر دست به شکنجه ی همنوعان خویش زد و سرچشمه ی این قساوت ها در کجا بود؟
بله , گفتیم: "فن حافظه سازی" اما نگفتیم که بشر در ابتدا "حافظه" را برای چه می خواست و به چه کارش می آمد؟

 


 
خط پنجاه و یکم _ رابطه مکافات .جنایت.عذاب وجدان
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩ : توسط : افسانه

در نوشته های پیشین گفتیم که راسکلنیکف برای آزمون قدرت خویش پیرزنی فرتوت و حقیر را برگزید و برای کشتن او خود را به مرگبارترین سلاح سرد مجهز کرد. اما دریافتن ضعف خویش از سوی قاتل نمیتواند دلیل کافی برای فرو ریختن او در زیر ضربات پتک وجدان باشد. پس حقیقت چیست؟!
حقیقت این است که راسکلنیکف دست به عملی می زند که هیچگاه و با هیچکس نباید آن را بازگو کند. او برای ادامه ی زندگی ، محکوم است که عمل خود را چون رازی مخوف که حیاتش در گرو افشای آنست ، در خود مدفون کند و همواره بکوشد که بر عمل خویش سرپوش نهد.
این نکته ی ظریفی ست که هرگز نباید آن را آسان گرفت. خود شما اگر پس از انجام کوچکترین و بی اهمیت ترین عمل روزمره ، بدانید که دیگر به هیچ وجه حق یادآوری آن عمل را ندارید و محکوم هستید که تا پایان عمر ، آن را چون راز سر به مهری در خاطر خود حفظ کنید ، بی شک آشفته و بی قرار میشوید. از اینکه نمی توانید آن را حتی برای یک نفر هم تعریف کنید ، بار سنگینی بر روان شما گذاشته خواهد شد.
چه رسد به راسکلنیکف که ناگزیر است بزرگترین عمل خود و نخستین گام خویش در راه تعالی را (چنانکه خود می انگارد)، چون داغ ننگی بپوشاند و از آن بگریزد.
خود او در یکی از گفته هایش اذعان دارد که سرداران بزرگ ، بیش از هر کس دیگر خون می ریزند اما برای آنان جشنهای با شکوه برپا میکنند و آنان را ناجی انسانها می نامند! نکته در همین جاست. آن کس که میتواند با افتخار و سربلندی ، فجیع ترین عمل خود را آزادانه فریاد بزند و همه نیز او را تایید کنند ، هیچگاه دچار ندامت و عذاب وجدان نخواهد شد.
هراس از کیفر و عقوبت یا همان مکافات است که جنایتکار را به دژخیم وجدان می سپارد. اگر قانون بر عملی مهر تأیید بزند ، عامل آن عمل نادم و خودخور نخواهد شد. اگر قانون ، راسکلنیکف را برحق می دانست و او را تبرئه میکرد و مردم نیز با آغوش باز ، او را پذیرا میشدند ، آیا گمان میکنید که اثری از عذاب وجدان در روان او باقی میماند؟!!
همه ی حقیقت در اینجا نهفته است: هراس از کیفر و رانده شدن از اجتماع. اما اگر اینها در کار نباشد ، راسکلنیکف چگونه ممکن است خود را گناهکار و مستوجب عذاب بداند؟!! او پس از وقوع قتل با تمام توان می کوشد که خود را محق جلوه دهد و هر فلسفه و استدلالی را برای نجات خویش به کار می گیرد. او خود را در پس اندیشمندی و سخنوری نهان میکند تا دیگران او را باور کنند. اما نزدیکترین و صمیمی ترین کسانش نیز با او همداستان نمی شوند و با حیرت و هراس ، ماجرای قتل را از زبان او می شنوند و آنگاه لب به نکوهش و ملامت او می گشایند.
نقش قانون و عرف را می بینید؟!! اگر او را تأیید کنند و او ناگزیر نباشد که عمل خود را چون چیزی آلوده و تباه ، پنهان  کند و از آن شرمسار و سرافکنده باشد ، نیش وجدانی نیز در کار نخواهد بود. پس این حقیقت آشکار میشود که حافظه ای چون وجدان ، تنها با اتکا به شکنجه و رعب انگیزی و اعمال فشار میتواند در انسان پدید آید و باقی بماند. اگر ارتکاب عملی ، عقوبتی سخت و دردآور در پی نداشته باشد ، وجدان نیز در میان نخواهد بود. پس وجدان ، نیرویی فی نفسه که شناسای خوب و بد و ناهی منکر باشد ، نیست و این سخن که وجدان ودیعه ای ست از عالم غیب ، پندار بافی و نشان بی خردی ست.

بدین گونه وارد بحث اصلی که میخواهیم آن را واشکافیم می شویم :

وجدان آرمان رنج!


 
خط پنجاه _ عمل و تصور عمل
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢ : توسط : افسانه

درباره ی رمان جنایت و مکافات ، بحث را پی میگیریم
گفتیم که راسکلنیکف ، قتل پیرزن نزول خوار را بعنوان آزمون قدرت خود برگزید و دست به جنایت زد. او برای اینکه توجیهی برای عمل خود داشته باشد ، پس از ارتکاب قتل ، اشیاء کم بهایی از اموال مقتول دزدید. پیش از کشتن پیرزن نیز خود را با این اندیشه تجهیز کرده بود که او یک موجود بی ارزش و خونخوار و در واقع یک "شپش مضر" است که با کشتن او نفعی به اجتماع میرسد. اما همین که کار را تمام کرد ، گرفتار عذاب وجدان شد. او برای نجات خویش از دام این عذاب و کابوس شوم ، دست به دامان فلسفه بافی گشت تا با استدلال و منطق ، به خود بقبولاند که کشتن پیرزن ، مسئله ی مهمی نبوده و باید این عمل توسط شخص او انجام می شده است. اما هر لحظه که میگذرد ، بر رنج و عذاب او افزوده میشود.
نیچه در این باره میگوید: "اندیشه چیزی ست و عمل چیزی دیگر و تصور عمل چیزی دیگر ، چرخ علیت میانشان نمی گردد. تصوری این مرد شوریده رنگ را شوریده رنگ ساخت. آنگاه که دست به کار شد ، توان کار خویش را داشت. اما چون کرده شد ، تاب تصورش را نداشت. اکنون همواره خود را کسی می بیند که دست به کاری زده است. من این را جنون میخوانم. زیرا فرع در او به صورت اصل درآمده است."
نیچه معتقد است که هر کسی باید بتواند از عهده ی کار خویش بربیاید و نتایج عمل خود را بپذیرد. واضحتر بگویم: او پشیمانی و عذاب وجدان ناشی از ندامت و تردید را به هیچ وجه خوش نمیدارد. او بر این باور است که هیچ کاری را نباید ناتمام رها کرد. اگر قرار باشد که ما پس از ارتکاب عملی ، زندگی خود را متوقف کنیم و تمام توان خود را بر سر این بگذاریم که آن عمل انجام شده را تفسیر و تحلیل کنیم و عاقبت هم به این نتیجه برسیم که خطا کرده ایم و خود را به دست دژخیم وجدان بسپاریم ، در واقع خود را تباه کرده ایم و انرژی خود را به باد داده ایم. ندامت ، روان انسان را پست و حقیر میکند و او را ضعیف و آسیب پذیر میسازد. نیچه سخن شگرفی در این مورد میگوید: " از کرده های خویش هیچ هراسان مباش و بی سرپرستشان مگذار! ـــ پشیمانی کار پسندیده ای نیست."
آری ، راسکلنیکف تاب تصور عمل خود را نداشت و در هم شکست. اما چرا ؟!!
آیا همین که بگوییم او انسان ضعیف و شکننده ای بود ، کافی ست؟!! آیا نباید بپرسیم که ضعف و شکنندگی او محصول چه چیز بود؟!!

راسکلنیکف به بهانه ی سرقت اموال پیرزن و همچنین پاک کردن اجتماع از لوث وجود نزول خواری چون او ، آزمون قدرت خود را تدارک می بیند و اینگونه می کوشد که گام در راه بزرگانی چون ناپلئون و ... بگذارد!
اما تصاحب دارایی پیرزن و پاکسازی جامعه از "شپشی مضر"، همه توجیهاتی ست که راسکلنیکف در ذهن بیمار خود می پروراند و بدین وسیله میخواهد خود را با دلایل منطقی تجهیز کند و نیرو ببخشد. اما حقیقت این است که او پیرزن نزول خوار را از این جهت برای آزمون قدرت خویش بر می گزیند که موجودی ناتوان و فرتوت است و قادر به دفاع از خود در برابر او نیست.
راسکلنیکف برای باز کردن راه زندگی خویش و هماوردی با سرداران و فاتحان بزرگ تاریخ ، دست به خون پیرزنی ضعیف می آلاید! حتی نحوه ی قتل ، نشان از ناتوانی و زبونی قاتل دارد. قاتل که به هر حال مردی ست برومند ، برای کشتن یک پیرزن نحیف و حقیر ، سلاحی سنگین و کشنده که درختان تنومند را با آن از پا در می آورند ، یعنی: تبر به دست میگیرد! او حتی توان رویارویی با پیرزن را در خانه ای تهی از اغیار ندارد و از پشت به او حمله ور میشود و دستانش چنان سست و لرزان بوده که پس از وارد کردن چند ضربت متوالی تبر بر سر پیرزن ، مرتکب قتل میشود!
او برای تهیه ی تبر و پنهان کردن آن در جامه ی خویش و همچنین پس از وقوع قتل ، برای شستشو و عملیات پاک کردن اثر جرم از روی تبر و انتقال تبر به مکان اولیه ی خود ، بسیار دچار زحمت و عذاب میشود. درحالیکه با استفاده از نیروی جوانی خود کافی بود که برای چند لحظه گلوی پیرزن را بفشارد و راه نفس او را ببندد تا بدون حمل تبر و ایجاد خونریزی و بجا نهادن مدارک جرم ، به منظور خود برسد.
راسکلنیکف ، ضعف بازوان خود را که ناشی از ضعف اراده ی اوست ، میخواهد با اتکا به سنگینی و شکافندگی تیغه ی آلت قتاله ای چون تبر جبران کند. تبر وسیله ای ست که با صرف کمترین نیرو ، بیشترین و سختترین ضربه را وارد می آورد. حتی اگر ناخواسته ، تبر از دست انسان بر روی پایش بیافتد ، میتواند جراحتی عمیق و خرد شدن استخوانها را در پی داشته باشد.
اکنون در نظر بیاورید که یک مرد جوان برای کشتن پیرزنی سالخوره و فرتوت در خانه ای خالی ، دست به تبر شود و با فرود آوردن چند ضربه ی پی در پی بر شقیقه ی او ، بکشدش!!! حتی پس از شکافتن جمجمه ی پیرزن و جاری کردن جوی خون از سرش ، مردد به او خیره شود و از بیم آنکه مبادا هنوز زنده باشد ، تبر را بالا ببرد تا بر جنازه ی او فرو بیاورد!!!
پیداست که چنین فردی به نیرو و توانایی روان خود اعتماد ندارد و مرگبارترین سلاح سرد ، مایه ی دلگرمی اوست. در علم جرم شناسی و روانکاویی جنایی مبحث گسترده و عمیقی درباره ی ارتباط آلات قتاله با شخصیت قاتلان وجود دارد. هر آلتی میتواند دربردارنده ی معنایی و گشاینده ی گوشه ای از روان کاربر آن آلت باشد.
راسکلنیکف ، ضعف خود را در انتخاب مقتول و آلت قتاله در می یابد و حتی به این نتیجه میرسد که از نظر او انسان نمیتواند یک "شپش" باشد و کسی میتواند چنین باوری داشته باشد که اصلاً به شپش بودن یا نبودن انسان نیاندیشد و در واقع خود را در دام اندیشه و اندیشناکی نیاندازد.
اما همه ی این ضعف ها در وجود راسکلنیکف نمی تواند دلیل کامل و قانع کننده ای برای احساس ندامت و عذاب وجدان او پس از ارتکاب قتل باشد. به هر شکل که حساب کنیم ، او توانسته پیرزن را بکشد. اما اینکه چه چیز باعث میشود تا او تاب تصور عمل خود را نتواند بیاورد ، سخنی ست که در پست بعد به آن خواهیم پرداخت.
پس این مبحث ادامه دارد ...


 
خط چهل و نهم - جنایت و مکافات
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط : افسانه

رمان جنایت و مکافات از شاهکارهای ادبیات جهان است. بررسی این اثر ارزشمند ما را در مبحثی که در پیش گرفته ایم ، یاری خواهد کرد. پس خواهیم کوشید که به ژرفنای آن راه ببریم. 

"راسکلنیکف" چنان که از ظاهر امور بر می آید ، برای رهایی از چنگال فقر و پایان دادن به وضع رقت بار زندگی خویش ، پیرزنی نزول خوار را می کشد تا بتواند پول یا اشیاء قیمتی او را تصاحب کند. اما این ظاهر قضیه است. او برای دزدی دست به جنایت نمیزند. همچنانکه پس از ارتکاب قتل ، بدون وارسی خانه ی مقتول ، برای رفع تکلیف و اینکه به عمل خود معنایی ببخشد ، چند تکه ی کم بها از اشیاء پیرزن می دزدد و آنرا در گوشه ای از شهر پنهان میکند و هرگز به سراغش نمیرود! درحالیکه خانه ی پیرزن پر بوده از پول و اشیاء قیمتی کوچک که به سهولت و بدون تفتیش سوراخ سنبه های خانه ، قابل دسترس و سرقت بوده است!
پلیس هم از این موضوع تعجب میکند که چگونه قاتل چیزی ندزدیده است! انگیزه ی قتل در ابتدا برای بازپرس معمایی بوده است.
پس چرا راسکلنیکف ، دستهای خود را به خون پیرزنی نزول خوار و منفور می آلاید و گرفتار عذاب وجدان میشود؟!! حقیقت این است که او به سودای هماوردی و همزاد پنداری با ناپلئون و تقلید از روانهای والا ، روان کوچک و آسیب پذیر خود را به زنجیر می کشد! او میخواهد مردی بزرگ و برگزیده باشد و قتل پیرزن را بعنوان اولین گام خود در راه بزرگی و والایی بر می گزیند و در همان گام نخست در می ماند!
راسکلنیکف سخن شگرفی در این رمان ارزشمند می گوید که بهترین کلید گشودن معمای داستان است. او خطاب به "سونیا" می گوید:

( مضحک این است که یکبار سوالی برای خود طرح کردم که اگر مثلاً ناپلئون جای من می بود و برای آغاز کار و راه خود ، "تولن" و "مصر" و گذشتن از کوه "من بلان" برایش مطرح نمی بود بلکه بجای تمام این چیزهای زیبا و عظیم فقط و فقط یک پیرزن مضحک ، زن یک کارمند امور قضایی سر راهش می بود که تازه او را هم می بایستی بکشد تا بتواند از صندوقش پولی برباید ، ـــ برای باز کردن راه زندگی اش ، می فهمی ـــ آن وقت آیا او به این امر تن در میداد ، اگر راهی در پیش نمی دید؟ آیا مشمئز نمیشد از اینکه راه حل مزبور بسیار مبتذل و ... و گناه است؟ خوب ، باید به تو بگویم که بر سر این سوال مدتی رنج کشیدم ، بطوریکه بسیار شرمنده شدم هنگامیکه ناگهان به فکرم رسید ـــ و این بسیار ناگهانی بود ـــ که نه تنها مشمئز نمی شد بلکه اصلاً به فکرش هم نمی رسید که آن کار ، مهم نیست ... و حتی نمی فهمید که از چه چیز ممکن است مشمئز شد؟ خوب ، من هم ... از تفکر بیرون آمدم ... خفه اش کردم ... بنابر سرمشق صاحبان قدرت ... و مطلب ، درست همین طور بود! )

اعجاز کلام داستایوسکی را می بینید ؟!! می بینید که چگونه پرده از روان راسکلنیکف بر میدارد؟!! اما راسکلنیکف می کوشد این حقیقت را کتمان کند که خود او هنگام عمل ، برخلاف تصور خویش ، از تفکر بیرون نیامده و با طیب خاطر چنانکه ناپلئون ممکن بوده پیرزن را بکشد ، پیرزن را نکشته است! و برای همین است که باید توسط وجدان خویش مکافات ببیند.
او می کوشد که بر "جنایت" مسلط شود و قدرت خود را در عمل به آنچه که صحیح میداند ، به اثبات برساند. او برای توجیه کار خود دست به دامان تفسیر و تحلیل میشود و از یاد می برد که اینهمه تلاش او برای تبرئه ی خویش نشانگر روان ناآرام و نادم و وجدان آزارنده ی اوست!
او در فرازی از این داستان می گوید:

( جنایت ؟! کدام جنایت ؟! اینکه شپش مضری را ، یعنی پیرزن نزول خواری را که به درد هیچکس نمیخورد و از کشتنش چهل گناه بخشوده میشود ، نابود کرده ام ، آدمی را که شیره ی نیازمندان را کشیده بود ، این جنایت است؟!
خونی که همه می ریزند ، خونی که ریخته شده است و همیشه چون آبشاری ریخته شده است. خونی که دیگران چون شامپانی می ریزند و بخاطر ریختن آن در "کاپیتول" بساط تجلیل می چینند و بعد هم نام فاعل آنرا ناجی انسانها می گذارند! )

آنگاه "دونیا" در پاسخ به او میگوید: ( این به کلی مطلب دیگریست برادر ، چه می گویی؟ ) ،

راسکلنیکف جواب میدهد: ( قالبش فرق میکند ، از لحاظ زیبایی ، ظاهر آراسته ای ندارد! خوب ، واقعاً نمیفهمم چرا بمب ریختن بر سر مردم پس از محاصره ی کامل ، قالب و ظاهر محترمانه تری دارد؟! هرگز بیش از حالا در جنایت نبودن عمل خود یقین نداشته ام. )

اما راسکلنیکف توسط همین "شپش" ، همین "شپش مضر" به زانو در می آید و فرو می پاشد!!! او تاب تصور عمل خود را نمی آورد و نیش وجدان ، روان او را می گزد.
داستایوسکی در این رمان ، مسائل بنیادین و عمیقی را طرح کرده و در اینجا باید گفت که نیچه ، بخش عظیمی از اندیشه و فلسفه ی خود را مدیون آثار گرانقدر این مرد بزرگ است. نیچه درباره ی جنایت و مکافات نیز در چند جا مطلب نوشته و به تحلیل این مسئله پرداخته است که بسیار خواندنی و قابل تامل است.
در پست بعدی جنایت و مکافات را مورد بررسی بیشتر قرار خواهیم داد.
ارتباط این رمان جهانی با موضوع مورد بحث ما در اینجا ، ارتباطی تنگاتنگ و بسیار نزدیک است.


 
خط چهل و هشتم _ درباره هیتلر
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ : توسط : افسانه

دیرگاهی ست که پرسشی من را به خود مشغول داشته است اینکه  اگر هیتلر موفق به تسخیر جهان و فرمانروایی بر تمام ملل میشد و ما اکنون بازماندگان مردمان تحت سلطه ی او بودیم و در ادامه ی همان حکومت جهانی می زیستیم ، درباره ی هیتلر چگونه می اندیشیدیم؟

برای اینکه مقصود خود از طرح این سوال را آشکارتر سازم ، موضوع تشکیل ایالات متحده را به میان می آورم. همه میدانیم که آمریکا ، سرزمین سرخپوستها بوده است. اروپاییان متمدن و فرهنگ مدار با وحشیانه ترین رفتار و با به کار بستن کثیفترین ترفندها و نیرنگبازیها ، اقلیمی را که در مالکیت دیگران بوده است ، غصب میکنند. این سفید پوستان موبور مکار ، چنان خود را والا و سرخپوستان را حقیر میدانند که سخن دروغین و حیرت آوری را به میان می آورند که حتی تا امروز کسی ژرفنای آن را نیندیشیده است! آنها پیدا کردن سرزمینی ناشناخته توسط خویش را «کشف آمریکا» مینامند!!! نکته ی باریک در اینجاست که در آن سرزمین ، آدمیان بسیاری می زیسته اند و آن دیار خالی از سکنه و به دور از دسترس آدمی نبوده است که اروپاییان ادعای کشف آن را دارند. یعنی سرخپوستان و ساکنین اصلی آمریکا ، اصلاً آدم به حساب نمی آیند! اگر آنها از حقوق اولیه ی آدمیت برخوردار بودند ، باید اکنون بجای عبارت «کشف آمریکا» یا حداقل در کنار آن ، عبارت «غصب آمریکا» نیز در جوامع بشری رایج و مصطلح بود! هر چند که آمریکا نیز نامی ست که اروپاییان بر آن سرزمین تصرف شده نهاده اند!

در هر حال اینک بنای کاخ پر زرق و برق تمدن و تجدد و تمام مایه های جاه و جلال و افتخارات بشری بر پایه های زور و نیرنگ و غارت و آدمکشی استوار است! به راستی آمریکا (سرزمین فرصتهای طلایی) که نهایت آرزوی انسان مدرن است ، چگونه پدید آمده است و پیشینه ی آن چیست؟! چگونه است که آنهمه خون ریخته شده بر خاک آمریکا اصلاً به حساب نمی آید و هیچکس ذره ای به این مسئله نمی اندیشد اما خون ریخته شده بر خاک اروپا ، اینهمه عزیز و محترم است؟!! اروپاییان حتی آنگاه که خودشان به جان خودشان می افتند و دست به خون همدیگر می آلایند ، تمام عواطف و احساسات لطیف بشری انسانها جریحه دار میشود و آه و فغانهای از سر همدردی ، از سراسر جهان بپا می خیزد! اما اگر نسل سرخپوستان از روی زمین منقرض شود به گوشه ی قبای هیچ انسان دوستی بر نمی خورد!!!

آنگاه دم از عدالت هم می زنیم و نمیخواهیم باور کنیم که تک تک ما به فرادستی و فرودستی انسانها بطور ناخودآگاه اعتقاد داریم. پس این نکته را در نظر داشته باشید تا سخن را از چشم انداز دیگری بنگریم.

تفکر هیتلر بر مبنای نژاد باوری و ارتش سالاری و قدرت طلبی و اعمال خشونت استوار بود. اینکه او نژاد آریایی آلمانی را نژاد سرور می دانست ، به خودی خود قابل نکوهش نیست. چه فردوسی نیز درباره ی نژاد ایرانی چنین باوری داشت .

درباره ی قدرت طلبی باید به تفصیل سخن گفت که به زودی این کار را خواهم کرد. اما اکنون همین قدر میگویم که زندگی بر اساس خواست قدرت پیش میرود و هر کسی در هر مرتبه ای که باشد ، یک قدرت طلب است. هیتلر از قدرت سرشاری برخوردار بود. اراده ی استوار و کلام کوبنده ی او ملت آلمان را مسحور خود کرده بود. او در بین مردم کشور خویش ، پیشوایی محبوب و محترم بود. هایدگر ، فیلسوف بزرگ در پاسخ به آن کس که در نزد او از هیتلر انتقاد میکرد ، سخن شگفتی میگوید: «تنها به لحن قاطع و کوبنده و قدرتمند سخنان او گوش بسپار و به چیز دیگری نیندیش.»

مقایسه ی هیتلر با صدام و هم طراز دانستن این دو ، ساده انگاری ست! هیتلر یک دیکتاتور بزرگ و قدرتمند و اثرگذار در سرنوشت جهان بود. حتی اگر او را آدمی بد و پلید بدانیم ، از این حقیقت نمی توانیم چشم بپوشیم که دنیا به وجود کسانی چون او نیازمند است. چرا که تنها آنگاه می توان به خوبیهایی در حد کمال رسید که بدیهایی در حد کمال وجود داشته باشند. و بقول نیچه تنها در آن هنگام ، ابرانسان بر می خیزد که ابراژدهایانی برای آزمون قدرت او آماده ی پیکار باشند.

این تصوری باطل و نشان کوته فکری ست که ما بگوییم همه چیز باید به حد کمال خوب باشد و آسایش و رفاه همگانی برای همیشه متحقق شود! و به راستی این حقیقتی ست که صلح دراز ، مایه ی پستی و فساد نژاد میگردد و انسان را به موجودی میانمایه و افتاده حال و ضعیف و شکننده تبدیل میکند. تصور باطل «خوبی ابدی» به این می ماند که در یک هوای خوب آرزو کنیم که ای کاش همیشه آن هوا پایدار بماند. و پیداست که با بر آورده شدن چنین آرزوی ساده لوحانه ای چه ببار خواهد آمد.

خطای هیتلر در اعمال خشونتش نهفته بود. خطای او این بود که با خشونت محض و بی هیچ گذشتی پیش می رفت و برتری خود را در حذف بسیاری از انسانها می دید. وگرنه چه کس میتواند بگوید که کشورگشایی ، عملی ضدبشری و مردود است؟!! سرداران بزرگ تاریخ همه کشورگشا و فاتح بوده اند. اسکندر که اینهمه به خوبی از او یاد میکنند ، نیمی از جهان را به تصرف خود درآورد. اگر اسکندر را بیگانه و عملش را ملاک نمیدانید ، کوروش را چه میگویید؟! او نیز بخش بزرگی از جهان را فتح کرد.

اما این سرداران بزرگ هرگز کمر به قتل مردمان سرزمینهای تحت سیطره ی خویش نبستند و حتی در مورد کوروش میگویند که پس از تسخیر بابل ، با مردم به مهربانی رفتار کرد و اسرای یهود را که بخت نصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد کرد و اجازه داد که به فلسطین بازگردند و فرمانی صادر کرد تا معبد اورشلیم را که بخت نصر ویران کرده بود از خزانه ی پارس بسازند. کوروش به عقاید دینی ملل مغلوب احترام میگذاشت و شهرهای ویران را دوباره آباد میکرد و به عقل و تدبیر بیشتر از شمشیر متوسل میشد.

اما هیتلر سروری خود را در حذف یهودیان و اعمال خشونت و زور گویی مطلق می جست. او نژادهای بیگانه را خوار می شمرد. اما خوارداشت او از سر عشق نبود. او سراپا خشونت و دارای روحیه ی نظامی گری بود. نیچه حتی ناپلئون را که بر هیتلر بسی امتیاز و رجحان داشت ، بطور کامل یک ابرانسان نمی دانست. او آمیزه ای از گوته و ناپلئون را نهایت آرزوهای خود و تجلی گاه ابرانسان خواند. یعنی مجموعه ای از اوج قدرت نظامی و اوج قدرت فکری. به هر دوی اینها نیاز هست.

اما همواره باید این را در نظر داشت که آن کس میتواند خوب باشد که قادر به بدی باشد. این سخن ژرف نیچه را باید آویزه ی گوش کرد و آن را رویاروی هیتلر بر زبان آورد: (باور دارم که به بدیها همه توانایی ؛ هم از این روست که از تو نیکی چشم دارم) .

خوشحال میشوم دوستان این سئوال را در نظر گرفته و هم اندیشی در این خصوص داشته باشند.


 
خط چهل و هفتم - سراب
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ : توسط : افسانه

در تب آلودگی این تن

بغض عطشناک را فرو بلعیدن

کاری نیست که با فرداهای در راه هم

تسکینی بر این سنگینی باشد..

کلاغهای سیاه پوش دیروز

بر نردبان هستی هجوم آورده اند

و چه هزیانی

در گرماگرم این تن

داستانی تازه را

خودکشی میکند!

سنگ ریزه های وجودم

در این شن زار بی پایان

تصویر ساز سراب تازه ای شده اند

تا این  تن تب آلود در این بیکرانگی  وجود

گامی به پیش گذارد

اما چه می دانند که دیگر سرابها

از خوابهای همیشگی نیز فراتر رفته اند؟

خوابها دیگر در این منزلگاه

به شومی ابدی پیوسته اند

و انسانها

به بی خوابی ابدی

به بی رویایی!!

و من در این شنزار

سنگ ریزه هایم را

دفن میکنم

این آخرین سراب است

آخرین سراب..

 

تهران - 3 خرداد 83


 
نامه های شبهای زمستانی _ 4
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ : توسط : افسانه

میدونی چقدر این دل قرصی خوبه وقتی مطمئن هستی که کسی روی این کره بزرگ هر دم به یادته و هر ثانیه اراده کنی کنارت خواهد بود؟ حتی با وجود کیلومترها فاصله؟ (شکستن بعد مکان)

میدونی چقدر این اضطراب از دقیقه ها و ثانیه های دوری و کنار هم بودن ما و حرص و ولع مون برای بلعیدن زمان لذت بخشه؟ (شکستن بعد زمان)

میدونی داشتن یک آغوش که امن ترین نقطه دنیا باشه یعنی چی؟

میدونی داشتن دو چشم که زیباترین چشمهای دنیاست یعنی چی؟

ماه امشب فوق العادست، نگاهش میکنم، درست بعد از 22 سال درد و دل شبانه امشب هر دوی ما آروم هستیم، هم ماه و هم من ... هرچند این زیرک دوست داشتنی بسیار حسود تشریف داره اما لبخند میزنه، من هم لبخند میزنم، و آرام با انگشت سبابه ام بوسه ای برایش میفرستم ..

 

پنجره ای گشودم به فصل

که از آن همه رنگ می آید

پنجره ام را هزار سال نمی بندم

تا آسمان هزار سال به اتاقم بتابد

پنجره ام را می گشایم به راهی که در آن

کودک عریانم، به دریا می رود

و دست در دست ماهی ها

به زمین باز میگردد

 

پ.ن: این چند سطر را به پاس تشبیه دیروزت نوشتم .. زمین..


 
نامه های شبهای زمستانی _3
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ : توسط : افسانه

سکانس اول

داخل کافه، شب بارانی، اوایل پاییز

 

کافه تاریک است و بیشتر صندلی ها خالی، تا نیمه شب چیز زیادی نمانده.صدای برخورد باران با زمین مانند تازیانه های محکمی است که حتی تا طبقه دوم کافه می آید، تو مرتب سیگار میکشی و چشمانت سرخ است و من خیره به فنجان...

 

تو: ببخش اگر ... (مکث میکنی) ولش کن ..

من: تو  هم  ب ب ببخش.. شاید نتونی درک کنی اما به فرصت بیشتری نیاز داریم .. این رابطه نوپا ست..فعلا جواب من نه هست.. میفهمی؟

تو: امیدوارم بفهمم..فقط دوست دارم تو رو به اطرافیانم معرفی کنم به اونها نشونت بدم و بگم من چقدر خوشحال و خوبم..

من : اطرافیانت؟ اوهوم .. بیا کمی صبر کنیم فارغ از همه چیز!

 

تو سیگار دود میکنی و چشمانت حسابی سرخ است و من همچنان خیره به فنجان خالی قهوه تو..

 

 ...

 

سکانس دوم

داخل کافه، روز آفتابی، اوایل زمستان

 

کافه  پر از جمعیت است ، از جوجه فوکولی های روشنفکر نما و مثلا هنردوست هنرمند روشنفکر که این روشنفکری حسابی قی شده روی ظاهرشون! و بوی سیگارشون خفه مون کرده! یک بستنی اسپشیال که دو نفره به جان آن افتاده ایم و قهوه موکای نصفه و نیمه تو که با حسادت ما رو نگاه میکنه . به زور قاشقهای هم رو کنار میزنیم تا سهم بیشتری از بستنی و ژله و خامه نصیبمون بشه.. سر و صدای خنده تو و جیغهای من بالاست .. یکدفعه برای اینکه سهم بیشتری از بستنی ببریم شروع میکنیم به بازی گل یا پوچ ، تو صادقانه بازی میکنی و من مرتب کلک میزنم ، تو هر بار صادقانه دستت رو باز میکنی و من گل رو بر میدارم و جرزنی هایم شروع میشود و تو میخندی ..

یکدفعه نگاههایمان با هم تلاقی میکند هر دو ساکت میشویم ..

 

من : اوضاعت چطوره؟

تو (با لبخندی عمیق و چشمانی پر از برق) : من خوبم، خیلی خوبم..

من : اوهوم

 

دوباره بازی رو با سر و صدا شروع میکنیم ، فارغ از نگاه های سنگین اطرافیانمان و من مرتب گلوله دستمال کاغذی رو قایم میکنم و هر دو کف دست خالی ام رو بالا می آورم و تو میخندی و بازی ادامه دارد..


 
نامه های شبهای زمستانی _2
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ : توسط : افسانه

سلام

این کلام ساده که برای ما ( میدونم بازم میخندی و میگی دختر تو چرا حرفات رو جمع می بندی آخه!) پر از مفاهیمی عمیق است ، میدونی چرا همیشه در جواب سلام به تو میگم : خداحافظ؟ تا به یاد خودم و تو (جمع نبستم دیگه) بیارم که فاصله یک سلام تا خداحافظ خیلی کوتاهه، خیلی کوتاه ..(آمد مگسی پدید و ناپیدا شد)

من و تو یک لحظه هستیم ، یک آن،یک پلک در برابر تمام تاریخ هستی .. اما من ، تو خوب میدونی من مسئولیت تمام این میلیارها سال رو بر دوش میکشم حتی درست اون لحظه ها که احمقانه میخندم و سر به سر دنیا میزارم..

گاهی نگاهم غرق میشه یا به قول تو مات ( وقتی میخوای مودبانه بهم بگی البته).. یادت بیار.. من گم میشم تو کهکشانی تاریک، سرد و بی سر و ته ، که نه ابتدا داره و نه انتها که دیگه اونجا نه «من» معنا داره و نه «تو»..

فاصله یک سلام تا خداحافظ  اندازه همان نیش خندی ست که میزنم..


 
نامه های شبهای زمستانی _ 1
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤ : توسط : افسانه

آرام در خیابانها قدم میزنم .. عاشق این ساعات تهران هستم ..تک و توک مردم جا مانده  در حال دویدن برای رسیدن به مقصد هستند و من آرام قدم میزنم .. خودم رو در میان پالتو و شال گردنم پنهان میکنم .. صدای موسیقی آکاردیون توجه ام رو جلب میکنه .. این یک تصنیف روسی است! به دنبال نوازنده میگردم .. خیابان آنقدر خلوت هست که به سرعت پیدایش کنم و البته گوشهای من نیز شاید بیش از حد گیرنده هایش قوی باشد.. تو خوب میدانی از دست این گوشها چقدر رنج میکشم بخصوص زمان خواب یا از دست پشه یا تیک تیک ساعت و دست بالا صدای پای پسری که میخواهد پزشک شود! ..به سمت نوازنده می روم .. هم گام با قدمهای آهسته اش گام بر میدارم و پشت سرش راه می افتم .. او مینوازد و من چشم هایم را می بندم .. تو نمیدونی که من عادت دارم گاهی در پیاده روها چشم بسته راه بروم؟ ..آرام در ذهنم صحنه رقص تانگوی  عاشقانه ای را تصور میکنم .. یک .. دو .. یک .. دو .. چشمهایم را باز میکنم .. شماره ات را می گیرم .. یک .. دو .. سه .. چهار.. پنج.. باید قطع کنم تو میدونی که من همیشه سر پنجمین زنگ قطع میکنم و انتظار دارم هر کسی هم که با من کار دارد اگر پنج زنگ خورد و بر نداشتم قطع کند..اما نگه می دارم..شش.. هفت.. هشت ..

صدای نگرانت: الو؟ (با حالتی پرسشگر)

من: میدونی دوست دارم؟

تو: عزیزم ، خوبی؟؟!

من: همین.. شب خوش

گوشی رو قطع میکنم .. یک اسکناس به مردم نوازنده میدهم و راهی میشوم .. تو خوب میدونی که من دیوونه هستم..


 
← صفحه بعد