پرواز بر فراز آشیانه فاخته

دیوانه از قفس پرید!
 
خط بیست و ششم - نوروز پیروز
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  

 

درد من و تو اگر چه بس جانسوز است


خورشید امید ما جهان افروز است


چون سبزه نوبهار برخیز و بدان


بالنده شدن نشانه نوروز است

 

 

 

 



 
خط بیست و پنجم - چکامه ای برای مرگ
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳  

سرگذشتی که ابرهیم ابریشمی گرامی در باب دوستش بر قلم آورد ، آنچنان تاثیرگذار بود برایم که مانند همیشه تنها شعر به یاری ام آمد .

ابراهیم جان، این چکامه شاید تنها پاسخی کوچک به تمام بهت و سئوالات ناتمام و چرایی هایت باشد ...

 

چکامه ای برای مرگ

جانم به لب رسیده از این روزگار، مرگ

دیگر بیا که رفته ز دستم قرار ، مرگ

سوگند می دهم که از این بیشتر مرا

مگذار دلشکسته و چشم انتظار، مرگ

این زندگی برای کسی مثل من نبود

دست مرا بگیر و ببر سوی دار، مرگ

از پیک ناخجسته دوران، به دست من

هر لحظه می رسد خبری ناگوار ، مرگ

در طول عمر پر ز مرارت به هر کسی

یک مرگ می دهند نه روزی هزار، مرگ

خود را فریب میدهم و صبر میکنم

تا شاخه امید دهد برگ و بار ، مرگ

اما همیشه کوشش من بی نتیجه است

هستم اگرچه در ره خود استوار، مرگ

از بس که دل به جاذبه عمر بسته ام

دیگر ز روی تو شده ام شرمسار ، مرگ

در دفتر زمانه دریغا که هیچگاه

یک راز سر به مهر نشد آشکار، مرگ

خود را به دست موج حوادث سپرده ام

دیگر نمانده در کف من اختیار ، مرگ

در دام غم فتادهء شادی ندیده ام

آلوده خزانم و دور از بهار ، مرگ

آبم نداد زندگی و تشنه وانهاد

ابری شو و به خاک وجودم ببار ، مرگ

اینجا کسی به فکر کسی غیر خویش نیست

جانم بگیر و باش مرا غمگسار، مرگ

ماندم صبور و هیچ نگفتم ولی به دل

بودم همیشه وصل تو را خواستار ، مرگ

ابن گفته دل است نه بازی لفظها

معشوق من توئی به خداوندگار ، مرگ

رخوت فزوده هستی ام آن سان که سالهاست

دستم نمی رود ز پی هیچ کار، مرگ

بیهوده بار مرده خویش میکشم به دوش

باید نهاد نعش مرا در مزار ، مرگ

هستی به سوی خویش کشاند مرا ولی

پایم به جانب تو شود رهسپار ، مرگ

تقدیم خاک پای تو باد این چکامه ام

زینت فزای شعری و من حقگزار ، مرگ

آماده باش آمدنم را که بهر من

دیگر نمانده راه بجز انتحار ، مرگ

وقتش رسیده تا که بخوابم کنار تو

تابوت خاک خورده من را بیار ، مرگ

لب بر لبم گذار و حکایت ز من مپرس

جانم به لب رسیده از این روزگار ، مرگ

یادش گرامی ...[گل]



 
خط بیست و چهارم - مادر تاریخ
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦  

درود

خواندن آخرین نوشته ققنوس خیس در بلاگش مرا یاد شعری انداخت که سالها قبل سروده شد و تقدیم شد و لا به لای کاغذ پاره هایم کهنه شد و امروز دوباره ذهن مشوشم را به خود خواند ...

آن روزها فقط ١٨ سال داشتم ، ترم اول دانشجویی، تنها کلید را ، تنها کلید نجات را در این شعر پنهان کردم،و اما امروز که سالها از آن زمان میگذرد، امروز که به شاگردانم می آموزانم میبینم هنوز کلید تمام حرف هایم در این سطور نهفته است ...

باشد که شنیده شود ...

      ***

در این تاریکی

سوسویی از نور

در مجاری رگ های بیکارم

رقص رقص کنان و با شیطنت

می آیند و می روند،

آیا من به پایان حقیقت رسیده ام؟

این چنین پایانی در کجای تاریخ، انتظار مرا میکشید؟

من به چه محکوم گردیده ام؟

پیشانی ام دلیل این حکم پیش نویس شده است؟!

من که خود را تاریخ می انگاشتم

چه می دانستم خود زاده ی این مادر باور بوده ام !

پدرم کیست اگر تو تنها مادر من هستی ای تاریخ؟

من حرام زاده رابطه نامشروع تو با که بوده ام؟

که این چنین به این جرم

از بود امروز، بی بهره گردیده ام؟!

کاش میتوانستم ثابت کنم،

من از رابطه نامشروعی پدید نیامده ام

من خود، تاریخم!

من خود بارور میگردم

و کودک آینده را

در حال می زایم!