سرگذشتی که ابرهیم ابریشمی گرامی در باب دوستش بر قلم آورد ، آنچنان تاثیرگذار بود برایم که مانند همیشه تنها شعر به یاری ام آمد .
ابراهیم جان، این چکامه شاید تنها پاسخی کوچک به تمام بهت و سئوالات ناتمام و چرایی هایت باشد ...
چکامه ای برای مرگ
جانم به لب رسیده از این روزگار، مرگ
دیگر بیا که رفته ز دستم قرار ، مرگ
سوگند می دهم که از این بیشتر مرا
مگذار دلشکسته و چشم انتظار، مرگ
این زندگی برای کسی مثل من نبود
دست مرا بگیر و ببر سوی دار، مرگ
از پیک ناخجسته دوران، به دست من
هر لحظه می رسد خبری ناگوار ، مرگ
در طول عمر پر ز مرارت به هر کسی
یک مرگ می دهند نه روزی هزار، مرگ
خود را فریب میدهم و صبر میکنم
تا شاخه امید دهد برگ و بار ، مرگ
اما همیشه کوشش من بی نتیجه است
هستم اگرچه در ره خود استوار، مرگ
از بس که دل به جاذبه عمر بسته ام
دیگر ز روی تو شده ام شرمسار ، مرگ
در دفتر زمانه دریغا که هیچگاه
یک راز سر به مهر نشد آشکار، مرگ
خود را به دست موج حوادث سپرده ام
دیگر نمانده در کف من اختیار ، مرگ
در دام غم فتادهء شادی ندیده ام
آلوده خزانم و دور از بهار ، مرگ
آبم نداد زندگی و تشنه وانهاد
ابری شو و به خاک وجودم ببار ، مرگ
اینجا کسی به فکر کسی غیر خویش نیست
جانم بگیر و باش مرا غمگسار، مرگ
ماندم صبور و هیچ نگفتم ولی به دل
بودم همیشه وصل تو را خواستار ، مرگ
ابن گفته دل است نه بازی لفظها
معشوق من توئی به خداوندگار ، مرگ
رخوت فزوده هستی ام آن سان که سالهاست
دستم نمی رود ز پی هیچ کار، مرگ
بیهوده بار مرده خویش میکشم به دوش
باید نهاد نعش مرا در مزار ، مرگ
هستی به سوی خویش کشاند مرا ولی
پایم به جانب تو شود رهسپار ، مرگ
تقدیم خاک پای تو باد این چکامه ام
زینت فزای شعری و من حقگزار ، مرگ
آماده باش آمدنم را که بهر من
دیگر نمانده راه بجز انتحار ، مرگ
وقتش رسیده تا که بخوابم کنار تو
تابوت خاک خورده من را بیار ، مرگ
لب بر لبم گذار و حکایت ز من مپرس
جانم به لب رسیده از این روزگار ، مرگ
یادش گرامی ...[گل]