وجدان ، یک حافظه است. حافظه ای که چند "باید و نباید" را در خود جای داده است. البته با توجه به نوع فرهنگ و نژاد و ملیت و جنسیت و ... باید و نبایدهای مختلف و متفاوت و متناقض بسیاری وجود دارند و بنابراین وجدانها گوناگونند.
اما به راستی در ذهن موجودی اینچنین فراموشکار و دمدمی مزاج و اندیشه گریز، چگونه می شود حافظه ای را چنان نقش زد که تا پای گور , ثابت و محفوظ بماند؟! موجودی که پس از گذشت اینهمه قرن و اینهمه تلاش بی وقفه برای اخلاق مداری و فرهنگ سازی و اندیشه پروری ، اکنون در اوج عصر تجدد، اگر لحظه ای به حال خویش بگذارندش فراموشی و بیخیالی و راحت طلبی را بیشتر خوش می دارد تا تعهد و مسئولیت و وظیفه ی اجتماعی را !
اگر به چندین هزار سال پیش بازگردیم و تاریخ را مرور کنیم خواهیم دید که انسان، موجودی بسیار ساده تر و طبیعی تر بوده و دامنه ی تفکرات و اخلاقیات و باید و نبایدها و قید و بندهایش چون امروز تا آن سوی کهکشانها کشیده نشده بوده است!
انسان چون موجودات دیگر به راحتی و متناسب با سرشت خویش می زیسته و از دغدغه ی "اندیشه" و "اخلاق" و "وجدان" و "فرهنگ" و "تربیت" و "تمدن" و "تجدد" و "تکنولوژی" و هزار درد بی درمان دیگر فارغ و آزاد بوده و با اینهمه گستره ی توحش و جنایاتش هرگز به پای عصر"های تکنولوژی" نمی رسیده است!
انسان باستان با دیدن چند قطره خون , فشارش پایین نمی آمده و غش و ضعف نمی کرده اما به اندازه ی امروز (روزگار فرهنگ و بشر دوستی!) خون همنوعان خود را بر خاک نمی ریخته است! ...
دوستان اگر صبور باشید و بحث را مرحله به مرحله دنبال کنید، به تدریج و مشروح خواهم گفت که وجدان چرا و چگونه توسط بشر ساخته شد. گشودن این مبحث و به نتیجه رساندنش مستلزم همراهی صبورانه و ژرف نگری شماست. چرا که این مهمترین مسئله ی بشریت است و در چند جمله و گفتگو قابل بیان نیست.
ما از "وجدان" می گوییم اما وجدان چیزی ست که برای بازنمودن خود، تمام گذشته و پیشینه ی انسان را از پی خویش خواهد کشید و هر چه را که درباره ی انسان گفتنی ست با خویشتن خواهد آورد.
گفتیم که وجدان یک حافظه است. حافظه ای که بشر برای چیرگی بر فراموشکاری خویش پدید آورده است
اما به این نکته نیز بپردازیم که "فراموشی" و "توان از یاد بردن" جنبه ی مثبت روان بشر بوده و هست. ما بدون فراموشی هرگز روی سعادت و شادکامی و امید و غرور را نخواهیم دید. اگر انسان قرار باشد بار هر مصیبت و رنجی را تا لب گور بر دوش کشد و شکست و ناکامیهایش همواره در برابر دیدگانش مجسم گردد , بیمار و دیوانه خواهد شد.
در کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" نوشته ی "فئودور داستایوسکی" داستان مردی را میخوانیم که مردی دیگر با بی توجهی به او تنه می زند. مرد نمی تواند تاب آن بی حرمتی و بی ادبی را بیاورد و سراپا خشم , درصدد انتقام بر می آید. او ماهها کار و زندگی خود را رها می کند و در پی شخص تنه زننده به راه می افتد تا موقعیتی به دست آورد و به او تنه بزند. او تا سرحد جنون و بیماری پیش می رود. تنها بخاطر یک تنه! یک تنه ی کوچک و بس!
درحالیکه اگر می توانست به فراموشی بسپارد بار سنگینی از شانه هایش فرو می غلتید و میتوانست به راحتی نفس بکشد.
سلامت انسان باستان هم از آن روست که به طبیعت نزدیکتر و توان فراموشی در او بیشتر بوده است. اما او به تدریج می کوشد که برای خود حافظه ای بسازد و بر فراموشکاری فطری خود غلبه کند.
او "فن حافظه سازی" را در پیش می گیرد و سرسختانه می کوشد که باید و نبایدی را بر لوح وجود خویش حک کند.
اما دست یابی به این مقصود جز با توسل به هولناکترین و دردآورترین شکنجه ها ممکن نبوده است. انسان در می یابد که آن چیزی در حافظه می ماند که داغ نهاده شود چون نشان گداخته ای که بر تن بردگان نقش می زند. بشر پی می برد هر چه که دردآور و ناخوشایند باشد در خاطر خواهد ماند.
و بشر اینگونه دست به حافظه سازی می یازد:
هولناک ترین قربانگری ها , مهوعترین اندام بری ها , میخ آجین کردن ها , به چرخ شکنجه بستنها , در روغن داغ گداختن ها و زنده زنده پوست کندن ها که اوراق تاریخ پر است از این بی رحمی ها و سنگدلیها! ...
اما هنوز نگفته ایم چه شد که بشر دست به شکنجه ی همنوعان خویش زد و سرچشمه ی این قساوت ها در کجا بود؟
بله , گفتیم: "فن حافظه سازی" اما نگفتیم که بشر در ابتدا "حافظه" را برای چه می خواست و به چه کارش می آمد؟