پرواز بر فراز آشیانه فاخته

دیوانه از قفس پرید!
 
خط پنجاه و دوم _ حافظه سازی و وجدان
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ : توسط : افسانه

وجدان ، یک حافظه است. حافظه ای که چند "باید و نباید" را در خود جای داده است. البته با توجه به نوع فرهنگ و نژاد و ملیت و جنسیت و ...  باید و نبایدهای مختلف و متفاوت و متناقض بسیاری وجود دارند و بنابراین وجدانها گوناگونند.
اما به راستی در ذهن موجودی اینچنین فراموشکار و دمدمی مزاج و اندیشه گریز، چگونه می شود حافظه ای را چنان نقش زد که تا پای گور , ثابت و محفوظ بماند؟! موجودی که پس از گذشت اینهمه قرن و اینهمه تلاش بی وقفه برای اخلاق مداری و فرهنگ سازی و اندیشه پروری ، اکنون در اوج عصر تجدد، اگر لحظه ای به حال خویش بگذارندش فراموشی و بیخیالی و راحت طلبی را بیشتر خوش می دارد تا تعهد و مسئولیت و وظیفه ی اجتماعی را !
اگر به چندین هزار سال پیش بازگردیم و تاریخ را مرور کنیم خواهیم دید که انسان، موجودی بسیار ساده تر و طبیعی تر بوده و دامنه ی تفکرات و اخلاقیات و باید و نبایدها و قید و بندهایش چون امروز تا آن سوی کهکشانها کشیده نشده بوده است!
انسان چون موجودات دیگر به راحتی و متناسب با سرشت خویش می زیسته و از دغدغه ی "اندیشه" و "اخلاق" و "وجدان" و "فرهنگ" و "تربیت" و "تمدن" و "تجدد" و "تکنولوژی" و هزار درد بی درمان دیگر فارغ و آزاد بوده و با اینهمه گستره ی توحش و جنایاتش هرگز به پای عصر"های تکنولوژی" نمی رسیده است!
انسان باستان با دیدن چند قطره خون , فشارش پایین نمی آمده و غش و ضعف نمی کرده اما به اندازه ی امروز (روزگار فرهنگ و بشر دوستی!) خون همنوعان خود را بر خاک نمی ریخته است! ...

دوستان اگر صبور باشید و بحث را مرحله به مرحله دنبال کنید، به تدریج و مشروح خواهم گفت که وجدان چرا و چگونه توسط بشر ساخته شد. گشودن این مبحث و به نتیجه رساندنش مستلزم همراهی صبورانه و ژرف نگری شماست. چرا که این مهمترین مسئله ی بشریت است و در چند جمله و گفتگو قابل بیان نیست.
ما از "وجدان" می گوییم اما وجدان چیزی ست که برای بازنمودن خود، تمام گذشته و پیشینه ی انسان را از پی خویش خواهد کشید و هر چه را که درباره ی انسان گفتنی ست با خویشتن خواهد آورد.
گفتیم که وجدان یک حافظه است. حافظه ای که بشر برای چیرگی بر فراموشکاری خویش پدید آورده است
اما به این نکته نیز بپردازیم که "فراموشی" و "توان از یاد بردن" جنبه ی مثبت روان بشر بوده و هست. ما بدون فراموشی هرگز روی سعادت و شادکامی و امید و غرور را نخواهیم دید. اگر انسان قرار باشد بار هر مصیبت و رنجی را تا لب گور بر دوش کشد و شکست و ناکامیهایش همواره در برابر دیدگانش مجسم گردد , بیمار و دیوانه خواهد شد.
در کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" نوشته ی "فئودور داستایوسکی" داستان مردی را میخوانیم که مردی دیگر با بی توجهی به او تنه می زند. مرد نمی تواند تاب آن بی حرمتی و بی ادبی را بیاورد و سراپا خشم , درصدد انتقام بر می آید. او ماهها کار و زندگی خود را رها می کند و در پی شخص تنه زننده به راه می افتد تا موقعیتی به دست آورد و به او تنه بزند. او تا سرحد جنون و بیماری پیش می رود. تنها بخاطر یک تنه! یک تنه ی کوچک و بس!
درحالیکه اگر می توانست به فراموشی بسپارد بار سنگینی از شانه هایش فرو می غلتید و میتوانست به راحتی نفس بکشد.
سلامت انسان باستان هم از آن روست که به طبیعت نزدیکتر و توان فراموشی در او بیشتر بوده است. اما او به تدریج می کوشد که برای خود حافظه ای بسازد و بر فراموشکاری فطری خود غلبه کند.
او "فن حافظه سازی" را در پیش می گیرد و سرسختانه می کوشد که باید و نبایدی را بر لوح وجود خویش حک کند.
اما دست یابی به این مقصود جز با توسل به هولناکترین و دردآورترین شکنجه ها ممکن نبوده است. انسان در می یابد که آن چیزی در حافظه می ماند که داغ نهاده شود چون نشان گداخته ای که بر تن بردگان نقش می زند. بشر پی می برد هر چه که دردآور و ناخوشایند باشد در خاطر خواهد ماند.
و بشر اینگونه دست به حافظه سازی می یازد:
هولناک ترین قربانگری ها , مهوعترین اندام بری ها , میخ آجین کردن ها , به چرخ شکنجه بستنها , در روغن داغ گداختن ها و زنده زنده پوست کندن ها که اوراق تاریخ پر است از این بی رحمی ها و سنگدلیها! ...
اما هنوز نگفته ایم چه شد که بشر دست به شکنجه ی همنوعان خویش زد و سرچشمه ی این قساوت ها در کجا بود؟
بله , گفتیم: "فن حافظه سازی" اما نگفتیم که بشر در ابتدا "حافظه" را برای چه می خواست و به چه کارش می آمد؟

 


 
خط پنجاه و یکم _ رابطه مکافات .جنایت.عذاب وجدان
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩ : توسط : افسانه

در نوشته های پیشین گفتیم که راسکلنیکف برای آزمون قدرت خویش پیرزنی فرتوت و حقیر را برگزید و برای کشتن او خود را به مرگبارترین سلاح سرد مجهز کرد. اما دریافتن ضعف خویش از سوی قاتل نمیتواند دلیل کافی برای فرو ریختن او در زیر ضربات پتک وجدان باشد. پس حقیقت چیست؟!
حقیقت این است که راسکلنیکف دست به عملی می زند که هیچگاه و با هیچکس نباید آن را بازگو کند. او برای ادامه ی زندگی ، محکوم است که عمل خود را چون رازی مخوف که حیاتش در گرو افشای آنست ، در خود مدفون کند و همواره بکوشد که بر عمل خویش سرپوش نهد.
این نکته ی ظریفی ست که هرگز نباید آن را آسان گرفت. خود شما اگر پس از انجام کوچکترین و بی اهمیت ترین عمل روزمره ، بدانید که دیگر به هیچ وجه حق یادآوری آن عمل را ندارید و محکوم هستید که تا پایان عمر ، آن را چون راز سر به مهری در خاطر خود حفظ کنید ، بی شک آشفته و بی قرار میشوید. از اینکه نمی توانید آن را حتی برای یک نفر هم تعریف کنید ، بار سنگینی بر روان شما گذاشته خواهد شد.
چه رسد به راسکلنیکف که ناگزیر است بزرگترین عمل خود و نخستین گام خویش در راه تعالی را (چنانکه خود می انگارد)، چون داغ ننگی بپوشاند و از آن بگریزد.
خود او در یکی از گفته هایش اذعان دارد که سرداران بزرگ ، بیش از هر کس دیگر خون می ریزند اما برای آنان جشنهای با شکوه برپا میکنند و آنان را ناجی انسانها می نامند! نکته در همین جاست. آن کس که میتواند با افتخار و سربلندی ، فجیع ترین عمل خود را آزادانه فریاد بزند و همه نیز او را تایید کنند ، هیچگاه دچار ندامت و عذاب وجدان نخواهد شد.
هراس از کیفر و عقوبت یا همان مکافات است که جنایتکار را به دژخیم وجدان می سپارد. اگر قانون بر عملی مهر تأیید بزند ، عامل آن عمل نادم و خودخور نخواهد شد. اگر قانون ، راسکلنیکف را برحق می دانست و او را تبرئه میکرد و مردم نیز با آغوش باز ، او را پذیرا میشدند ، آیا گمان میکنید که اثری از عذاب وجدان در روان او باقی میماند؟!!
همه ی حقیقت در اینجا نهفته است: هراس از کیفر و رانده شدن از اجتماع. اما اگر اینها در کار نباشد ، راسکلنیکف چگونه ممکن است خود را گناهکار و مستوجب عذاب بداند؟!! او پس از وقوع قتل با تمام توان می کوشد که خود را محق جلوه دهد و هر فلسفه و استدلالی را برای نجات خویش به کار می گیرد. او خود را در پس اندیشمندی و سخنوری نهان میکند تا دیگران او را باور کنند. اما نزدیکترین و صمیمی ترین کسانش نیز با او همداستان نمی شوند و با حیرت و هراس ، ماجرای قتل را از زبان او می شنوند و آنگاه لب به نکوهش و ملامت او می گشایند.
نقش قانون و عرف را می بینید؟!! اگر او را تأیید کنند و او ناگزیر نباشد که عمل خود را چون چیزی آلوده و تباه ، پنهان  کند و از آن شرمسار و سرافکنده باشد ، نیش وجدانی نیز در کار نخواهد بود. پس این حقیقت آشکار میشود که حافظه ای چون وجدان ، تنها با اتکا به شکنجه و رعب انگیزی و اعمال فشار میتواند در انسان پدید آید و باقی بماند. اگر ارتکاب عملی ، عقوبتی سخت و دردآور در پی نداشته باشد ، وجدان نیز در میان نخواهد بود. پس وجدان ، نیرویی فی نفسه که شناسای خوب و بد و ناهی منکر باشد ، نیست و این سخن که وجدان ودیعه ای ست از عالم غیب ، پندار بافی و نشان بی خردی ست.

بدین گونه وارد بحث اصلی که میخواهیم آن را واشکافیم می شویم :

وجدان آرمان رنج!


 
خط پنجاه _ عمل و تصور عمل
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢ : توسط : افسانه

درباره ی رمان جنایت و مکافات ، بحث را پی میگیریم
گفتیم که راسکلنیکف ، قتل پیرزن نزول خوار را بعنوان آزمون قدرت خود برگزید و دست به جنایت زد. او برای اینکه توجیهی برای عمل خود داشته باشد ، پس از ارتکاب قتل ، اشیاء کم بهایی از اموال مقتول دزدید. پیش از کشتن پیرزن نیز خود را با این اندیشه تجهیز کرده بود که او یک موجود بی ارزش و خونخوار و در واقع یک "شپش مضر" است که با کشتن او نفعی به اجتماع میرسد. اما همین که کار را تمام کرد ، گرفتار عذاب وجدان شد. او برای نجات خویش از دام این عذاب و کابوس شوم ، دست به دامان فلسفه بافی گشت تا با استدلال و منطق ، به خود بقبولاند که کشتن پیرزن ، مسئله ی مهمی نبوده و باید این عمل توسط شخص او انجام می شده است. اما هر لحظه که میگذرد ، بر رنج و عذاب او افزوده میشود.
نیچه در این باره میگوید: "اندیشه چیزی ست و عمل چیزی دیگر و تصور عمل چیزی دیگر ، چرخ علیت میانشان نمی گردد. تصوری این مرد شوریده رنگ را شوریده رنگ ساخت. آنگاه که دست به کار شد ، توان کار خویش را داشت. اما چون کرده شد ، تاب تصورش را نداشت. اکنون همواره خود را کسی می بیند که دست به کاری زده است. من این را جنون میخوانم. زیرا فرع در او به صورت اصل درآمده است."
نیچه معتقد است که هر کسی باید بتواند از عهده ی کار خویش بربیاید و نتایج عمل خود را بپذیرد. واضحتر بگویم: او پشیمانی و عذاب وجدان ناشی از ندامت و تردید را به هیچ وجه خوش نمیدارد. او بر این باور است که هیچ کاری را نباید ناتمام رها کرد. اگر قرار باشد که ما پس از ارتکاب عملی ، زندگی خود را متوقف کنیم و تمام توان خود را بر سر این بگذاریم که آن عمل انجام شده را تفسیر و تحلیل کنیم و عاقبت هم به این نتیجه برسیم که خطا کرده ایم و خود را به دست دژخیم وجدان بسپاریم ، در واقع خود را تباه کرده ایم و انرژی خود را به باد داده ایم. ندامت ، روان انسان را پست و حقیر میکند و او را ضعیف و آسیب پذیر میسازد. نیچه سخن شگرفی در این مورد میگوید: " از کرده های خویش هیچ هراسان مباش و بی سرپرستشان مگذار! ـــ پشیمانی کار پسندیده ای نیست."
آری ، راسکلنیکف تاب تصور عمل خود را نداشت و در هم شکست. اما چرا ؟!!
آیا همین که بگوییم او انسان ضعیف و شکننده ای بود ، کافی ست؟!! آیا نباید بپرسیم که ضعف و شکنندگی او محصول چه چیز بود؟!!

راسکلنیکف به بهانه ی سرقت اموال پیرزن و همچنین پاک کردن اجتماع از لوث وجود نزول خواری چون او ، آزمون قدرت خود را تدارک می بیند و اینگونه می کوشد که گام در راه بزرگانی چون ناپلئون و ... بگذارد!
اما تصاحب دارایی پیرزن و پاکسازی جامعه از "شپشی مضر"، همه توجیهاتی ست که راسکلنیکف در ذهن بیمار خود می پروراند و بدین وسیله میخواهد خود را با دلایل منطقی تجهیز کند و نیرو ببخشد. اما حقیقت این است که او پیرزن نزول خوار را از این جهت برای آزمون قدرت خویش بر می گزیند که موجودی ناتوان و فرتوت است و قادر به دفاع از خود در برابر او نیست.
راسکلنیکف برای باز کردن راه زندگی خویش و هماوردی با سرداران و فاتحان بزرگ تاریخ ، دست به خون پیرزنی ضعیف می آلاید! حتی نحوه ی قتل ، نشان از ناتوانی و زبونی قاتل دارد. قاتل که به هر حال مردی ست برومند ، برای کشتن یک پیرزن نحیف و حقیر ، سلاحی سنگین و کشنده که درختان تنومند را با آن از پا در می آورند ، یعنی: تبر به دست میگیرد! او حتی توان رویارویی با پیرزن را در خانه ای تهی از اغیار ندارد و از پشت به او حمله ور میشود و دستانش چنان سست و لرزان بوده که پس از وارد کردن چند ضربت متوالی تبر بر سر پیرزن ، مرتکب قتل میشود!
او برای تهیه ی تبر و پنهان کردن آن در جامه ی خویش و همچنین پس از وقوع قتل ، برای شستشو و عملیات پاک کردن اثر جرم از روی تبر و انتقال تبر به مکان اولیه ی خود ، بسیار دچار زحمت و عذاب میشود. درحالیکه با استفاده از نیروی جوانی خود کافی بود که برای چند لحظه گلوی پیرزن را بفشارد و راه نفس او را ببندد تا بدون حمل تبر و ایجاد خونریزی و بجا نهادن مدارک جرم ، به منظور خود برسد.
راسکلنیکف ، ضعف بازوان خود را که ناشی از ضعف اراده ی اوست ، میخواهد با اتکا به سنگینی و شکافندگی تیغه ی آلت قتاله ای چون تبر جبران کند. تبر وسیله ای ست که با صرف کمترین نیرو ، بیشترین و سختترین ضربه را وارد می آورد. حتی اگر ناخواسته ، تبر از دست انسان بر روی پایش بیافتد ، میتواند جراحتی عمیق و خرد شدن استخوانها را در پی داشته باشد.
اکنون در نظر بیاورید که یک مرد جوان برای کشتن پیرزنی سالخوره و فرتوت در خانه ای خالی ، دست به تبر شود و با فرود آوردن چند ضربه ی پی در پی بر شقیقه ی او ، بکشدش!!! حتی پس از شکافتن جمجمه ی پیرزن و جاری کردن جوی خون از سرش ، مردد به او خیره شود و از بیم آنکه مبادا هنوز زنده باشد ، تبر را بالا ببرد تا بر جنازه ی او فرو بیاورد!!!
پیداست که چنین فردی به نیرو و توانایی روان خود اعتماد ندارد و مرگبارترین سلاح سرد ، مایه ی دلگرمی اوست. در علم جرم شناسی و روانکاویی جنایی مبحث گسترده و عمیقی درباره ی ارتباط آلات قتاله با شخصیت قاتلان وجود دارد. هر آلتی میتواند دربردارنده ی معنایی و گشاینده ی گوشه ای از روان کاربر آن آلت باشد.
راسکلنیکف ، ضعف خود را در انتخاب مقتول و آلت قتاله در می یابد و حتی به این نتیجه میرسد که از نظر او انسان نمیتواند یک "شپش" باشد و کسی میتواند چنین باوری داشته باشد که اصلاً به شپش بودن یا نبودن انسان نیاندیشد و در واقع خود را در دام اندیشه و اندیشناکی نیاندازد.
اما همه ی این ضعف ها در وجود راسکلنیکف نمی تواند دلیل کامل و قانع کننده ای برای احساس ندامت و عذاب وجدان او پس از ارتکاب قتل باشد. به هر شکل که حساب کنیم ، او توانسته پیرزن را بکشد. اما اینکه چه چیز باعث میشود تا او تاب تصور عمل خود را نتواند بیاورد ، سخنی ست که در پست بعد به آن خواهیم پرداخت.
پس این مبحث ادامه دارد ...