| خط هفدهم - نیچه و ابرانسان | |
| ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢ : توسط : افسانه |
|
سیستمناپذیر و ابرانسان:
نیچه، اهل اخلاق نیست که برای «چنین و چنان باش» آمده باشد. او انسان را پارهای از سرنوشت میداند و بر این باور است که اگر از انسان بخواهیم طور دیگر باشد، یعنی که دگرگون شدن همهی هستی را خواستار بودهایم. باورمندی او به جهان شوند، چنان ریشهدار و گسترده است که وی را از خواست سیستمسازی به دور میدارد و از همهی سیستمسازان، رویگردان میکند. نیچه در کار برپا کردن یک آرمان نیست. پیروزی یک آرمان اخلاقی در گرو به یاری گرفتن همهی ابزارهای غیراخلاقی است و جز این نمیتواند باشد. برای اینکه یک فضیلت به قدرت برسد، نیاز دارد که از ریسمان نادرستی و نیرنگبازی و وارونهنمایی بیاویزد. وانگهی، نیچه بر پایهی باور به «شدن»، هرگز نمیتواند یکبار برای همیشه در برداشتی کلی از جهان، جا خوش کند. زرتشت ــ شخصیت نمادین فلسفهی او ــ در پاسخ به آنانی که راه را از او میپرسند، سخنی درخور درنگ میگوید: « این اکنون راه من است. راه شما کدام است؟ زیرا راه مطلق در کار نیست. » (نیچه،1382: 212) زرتشت در این کلام، نه تنها به گوناگونی راهها اشاره میکند که با گفتن «اکنون» نشان میدهد راه خودش را نیز یک راه ثابت و مطلق نباید انگاشت. بنابراین به روشنی میتوان دریافت که فلسفهی نیچه یک فراخوان برای برپایی یک آرمان یا یک راهکار در خدمت رفاه همگانی نیست. خطاب او با جانهای آزاده و روانهای والاست. او خود را تنها قانونی برای کسانی میداند که از آن اویند. وی برای بهبود کلی وضع بشر و حفظ همین زندگی نیامده و به فراسو چشم دوخته است، به: «ابرانسان».(١) انسان، یک رشتهی ارتباطی در میان حیوان و ابرانسان است، بندیست آویخته بر فراز پرتگاهی هولناک! آنچه که به او ارزش میبخشد و اعتبار میدهد، پل بودن اوست و نقش واسطهای که در این میان بر عهده دارد. بزرگیاش در خواریاش رقم میخورد. انسان باید چون پل، پایمال شود و فرو بماند تا گونهای برتر، از او فرا بگذرد و خود را به هستی ارزندهتری برساند. اینگونه است که فروشوندگان، فراشوندگان میشوند و خوارشمارندگان، پاسدارندگان. انسان باید از خویشتنپایی به دور باشد و خود را شادمانه فدا کند. زرتشت به سوی آدمیان نیامده است که برایشان نور باشد، بلکه میخواهد آذرخش فرزانگیاش مردم امروزین را در هم بکوبد و بشکند. انسان باید تا بلندترین بلندا خود را برکشد، اما نه برای در امان ماندن و محافظت شدن، که برای نزدیکی به ابرها و در دسترس آذرخش بودن. بیشینگان باید فرو بیافتند و زندگی را به سختی بگذرانند تا کمینگان و نخستان در سطح بالاتری از قدرت قرار بگیرند و بتوانند به آنچه که سزاوار آنند، دست یابند. «اصل اساسی در یک مهانسالاری خوب و درست آن است که خود را نه تابع یک دستگاه اجتماعی (خواه دستگاه سلطنت باشد خواه جامعهی همسود)، بلکه همچون معنا و عالیترین توجیه آن احساس میکند ــ تا بدانجا که با وجدان آسوده قربانی کردن آدمیان بیشماری را میپذیرد که به صورت ابزار درآیند. اساس ایمانشان میباید آن باشد که وجود جامعه نه برای جامعه باشد، بلکه میباید همچون پی و داربستی باشد که یک نوع گزیده بتواند خود را به سوی وظیفهی عالیتر خویش و بر روی هم به سوی هستی عالیتری برکشد: به مانند آن پیچک خورشیدجوی جاوهای ــ که سیپوماتادور(٢) نام دارد ــ که با چسبکهایش گرداگرد درخت بلوط چنان و چندان میپیچد تا که سرانجام، بر فراز آن، اما بر پایهی آن، بتواند تاجکهایش را در نور بیحجاب بگشاید و شادکامی خویش را به نمایش گذارد.»(نیچه،1379: 255-254 ) 1- superhuman 1- Sipo Matador
نیچه، فردریش ویلهلم (1379) فراسوی نیک و بد ، ترجمه داریوش آشوری .تهران : خوارزمی . نیچه، فردریش ویلهلم (1382) چنین گفت زرتشت ، ترجمه داریوش آشوری .تهران : آگاه.
|

